همذات پنداری با کنتراست بالا

باز هم صبح زود باید بیدار شم . هنوز آفتاب کامل درنیومده . از تو رختخواب بلند می شم و سرمایی که یهو به پشتم می خوره وادارم می کنه دوباره برم زیر پتو . ناخودآگاه سرم میوفته رو بالش و دو سه ثانیه طول نمی کشه که دوباره خوابم می بره . اینبار که بلند می شم آفتاب افتاده تو اتاق . می دونم که می دونی خیلی سخته از زیر پتوی گرم بیای بیرون و سرمای اتاق تمام وجودتو بگیره ...

در رو که باز می کنم برم بیرون باز سرما می زنه تو صورتم . سریع در رو می بندم . یه جوری می خوام از سرما فرار کنم . ولی سرما دنبالم میاد تو خونه . تا کفش هام رو بپوشم مثل بید می لرزم . تمام کوچه رو می دوم تا گرم بشم . ولی واقعآ از سرما نمی شه فرار کرد . اون سریع تر از من فرار می کنه .اتوبوس که می رسه قند تو دلم آب می شه . یکی از اون یکی پرسیده بود : می دونی پنج تا فیل چه جوری تو یه پیکان جا می شن . اون یکی جواب داد : به سختی . مردم هم به معنای واقعی کلمه " به سختی " تو اتوبوس جا شده بودن . با دهن باز داشتم اتوبوس رو نگاه می کردم . یکی زد به دستم و گفت : دخترم کمک می کنی سوار اتوبوس بشم ... ! پول ندارم با تاکسی برم پاهام درد گرفته . دیگه نمی تونم منتظر اتوبوس وایستم . جمعیت به زور پله ی آخری رو خالی کردن تا پیرزن بیچاره سوار بشه . همین که دستم از دست پیرزن ول شد و خواستم سوار بشم در اتوبوس بسته شد و اتوبوس راه افتاد . از عصبانیت بلیت رو از وسط پاره کردم و انداختم هوا و پیاده راه افتادم . الآن با خودم فکر می کنم کاش بلیت رو داده بودم به اون پیرزنی که پول نداشت  تاکسی سوار شه .

پیاده رو رو آب گرفته بود . از کنار خیابون راه افتادم . یه پیرمرد داشت سعی می کرد به دسته بیل راه جوب رو باز کنه تا پیاده رو قابل استفاده بشه . تنها کمکی که بهش می تونستم بکنم این بود که بگم : حاجی بی خیال شو . بی خود خودتو خسته نکن . واسه این مردم هرکاری بکنی برمی گردن دو سه تا بد و بیراه هم بارت می کنن . و راهم و کشیدم و رفتم . یه ده بیست قدم اون طرف تر برگشتم ببینم تآثیر حرفم رو پیرمرد چقدر بوده .دیدم بیل رو رها کرده و رفته پی کارش . همینطوری عقب عقبی راه می رفتم و یه لبخند ملیح هم رو لبم بود که یه بوق ممتد و یه صدای ترمز که چند سانتیمتری باهام فاصله نداشت باعث شد فاتحه ام رو بخونم . چشمام رو که باز کردم با یه نگاه مظلومانه به راننده ای که از عصبانیت از ماشینش پیاده شده بود کردم . یه چند تا بد و بیراه شنیدم و مثل ماشین ندیده ها تا هیوندا هه از خط دیدم ناپدید بشه همینطوری نگاش کردم .

...شب خسته و کوفته به امید همون پتوی گرم داشتم برمی گشتم . به صورت مظلوم پسر بچه ای که دست مامانش رو گرفته بود و از مغازه داشت میومد بیرون نگاه کردم. انگار بچه داشت عزمش رو جزم می کرد تا یه چیزی به مامانش بگه . بعد از اینکه دید من دارم نگاهش می کنم مصمم تر شد . ... مامان واسم پفک می خری ؟ درخواست معصومانه کودک همان و کشیده آبدار مامانش همان . بچه مگه نگفتم پفک برات ضرر داره . دیگه حرفش رو نزنی ها . کاش من هم مثل بچه هه جرآت داشتم و به مامانه می گفتم : فکر نمی کنی اون طور که تو جلوی من غرور بچه ات رو خورد کردی بیشتر از سه چهار تا دونه پفک براش ضرر داشته باشه .

خانوم تروخدا کمک کن . امروز مواد گیرم نیاد میمیرم . این حرف ها به زور از دهن یه مرد حدودآچهل ساله خارج شد و وقتی روم رو برگردوندم طرفش سرش افتاد رو شونه اش و چشماش بسته شد . چقدر رو راست بود . خوشم اومد . همین که رسیدم خونه پتوی گرمم رو گرفتم تو بغلم و درجا خوابم برد.

ببینم شما فکر می کنید پیرزنه چه جوری رسید خونشون ؟ پیرمرده کجا رفت ؟ به نظر شما صاحب هیونداهه امروز چند تا برج رو معامله کرده ؟ امشب کباب بره می خوره یا غاز ؟ به نظر شما پسر بچه هه هنوز داره به نگاه من فکر می کنه یا حسرت پفک رو می خوره ؟ شاید هم خورد شدن غرورش اذیتش می کنه . آقاهه کجاست ؟ به نظر شما مرده اس یا زنده ؟

                   1446vlk.jpg

  

/ 23 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مزامیر

سلام [گل] ببخشید از بابت اینکه دیر شد

مزامیر

... باز هم خدا با پسرکی است که کفش پاره به پا دارد [گل]

زي زي گولو آس و پاس

می گم دوست داری بیا با ما بریم بم و کرمان و بندر عباس البته ما عکاس زیاد داریما [نیشخند]

مهتاب جودکی

سلام نسیم جون من مطالبت رو همیشه می خونم ببخشید که نظر نمیدم به علت داشتن اینترنت دایل اپ(و تنبلی!!!) سخته...اما دارم سعی میکنم خوش باشی راستی بیا قدم مبارکتو تو وبلاگ منم بذار...جای قدم هات خالیه مهتاب[گل]

بهمن

سلام دوست عزیز اربعین سالار شهیدان را به شما دوست عزیزم تسلیت میگم برای منم دعا کنید در پناه حق باشی [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب]

ریحانه

یادش بخیر اون قدیما که کوچیک بودم و عزیز کرده مامان و بابا،اون موقه ها.... به به روزم...[گل][گل][گل]

sara&shahab

salam dooste azizam . be rooz hastim va montazare hoozoore sabzet[لبخند]

گلشن

به نظر من تو خیلی خسته ای واقعا نیاز به خواب داری.. راستی پیش من بیا دچار خود درگیری مضمن شدم[ناراحت]