من و نمايشگاه بين المللی کتاب تهران

یه جعبه شیشه ای مکعب مستطیل رو تصور کنید که توش پر از تیله های رنگی باشه وشما از اون بالا دارین توی جعبه رو نگاه می کنید .

۲۰ امین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران هم دقیقآ همچین شرایطی داشت . پس نفست رو حبس کن می خوایم بریم تو سالن . یک دو سه  ....

سیل جمعیت همین طور در حرکت بود . شاید باورتون نشه خیلی ها فقط برای این اومده بودن که بگن ما هم رفتیم نمایشگاه و وقتی صحبت از نمایشگاه کتاب می شه کم نیارن .

مدیریت نمایشگاه دست انداز هایی تعبیه کرده بود تا از سرعت مردم بکاهه و مردم وقت کنن به غرفه ها هم نگاهی بیندازند . در بعضی مواقع هم لوله هایی از زیر پات رد می شد که اگه چشمت نمی دید ... همیشه سر به زیر راه برو تو نمایشگاه.

غرفه ی کتاب های کمک آموزشی غلغله ای بود واسه خودش . نمی دونم این مردم این همه کتاب ها و غرفه های قشنگ رو ول کردن چسبیدن به درس . غرفه ی کودکان هم دست کمی از غرفه ی کمک آموزشی نداشت . بچه های لوس آویزون مامان بابا هاشون می شدن که ما کتاب می خوایم ... والله ما بچه بودیم از این لوس بازیها در نمی آوردیم . 

البته مدیریت محترم مصلی تهران مکان هایی رو اختصاص داده بود تا مردمی که نا ندارن رو پاهاشون وایستن ولو بشن در اون مکان های مخصوص و یه چرت بخوابن . یا اس ام اس بازی کنن یا کتاب هایی رو که خریدن یه نگاهی بندازن . اصلآ به ما چه مردم چی کار می کنن .

تصمیم گرفتم سال بعد یه غرفه خوراکی فروشی تو نمایشگاه بزنم . از داربست های خوراکی فروش ها همین جوری آدم بود که بالا می رفت . یه آقاهه بستنی و ساندویچ و سیب زمینی سرخ کرده می داد دست مردم . اون یکی آقاهه اون طرف تر پول ها رو با پارو جمع می کرد . با آقاهه که صحبت می کردم می گفت این پارو خیلی کاربرد داره زمستونا برف رو خونه رو باهاش پارو می کنیم تابستون هم پول ها رو . به آقاهه گفتم اما الآن بهاره ها نه تابستون . چیزی نگفت فکر کنم صِدام رو تو اون شلوغی نشنید و دوباره مشغول پارو کردن شد .

بذار ماجرای Spanish Dictionary رو براتون تعریف کنم ... :

جاتون خالی رفتیم غرفه Oxford همه جور دیکشنری از انگلیسی به همه زبان ها اونجا بود خواستم همینجوری یه چیزی گفته باشم برگشتم به بابا گفتم : Spanish نداره چرا ؟ خانوم غرفه دار تا اینو شنید فکر کرد با یه فارغ التحصیل رشته ادبیات اسپانیایی طرفه . اومد جلو گفت : چرا نداریم مال چه سطحی رو می خوای . بعد اسم سطوح رو به اسپانیایی گفت . من به زور جلوی خنده ام رو گرفته بودم بابایی هم در یه فرصت مناسب غرفه رو ترک کرده بود و بیرون وایستاده بود داشت به من می خندید. خانومه ول کن ماجرا نبود . گیر داده بود که خیلی دیکشنری کاملیه و تخفیف نمایشگاه خورده و دیکشنری spanish دیگه پیدا نمی کنی و این حرف ها . من هم که دیدم قضیه خیلی داره کش پیدا می کنه از همون جمله مشهور برای پیچوندن فروشنده استفاده کردم : حالا یه چرخ بزنیم باز مزاحمتون می شیم . یکی نیست به من بگه : آخه مگه داری فرش می خری ! ولی خدایی قیافه خانومی که خیلی جدی داشت با فارسی آمیخته با اسپانیایی واسه من توضیح می داد خیلی بامزه بود.

اصولآ نمایشگاههای مصلی یه حسن داره اون هم اینه که اگه از تماشای غرفه ها خسته بشی می تونی سرتو بگیری بالا سقف رو نیگا کنی . البته خطرناکه ها . کابلی لوله ای چیزی گیر میکنه به پات با کله شیرجه می زنی تو غرفه بغلی .

جالب می دو نی چی بود ؟ کلی تو سالن ها گم و گور شدیم موقع خارج شدن یه آقای خیلی پیر و مهربونی نقشه سالن ها و راهنمای سالن ها رو داد گفت بیا دخترم اون تو گم نشی . گفتم مرسی ی ی ی ی ی ... . بعد کاشف به عمل اومد که ما از در ورود خروج شدیم و از در خروج ورود ... . 

من همین جا از آقایون و خانوم های آلمانی که کتاب هاشون در حادثه آب دادن سقف نمایشگاه غرق شده شخصآ عذر خواهی می کنم . دیگه تکرار نمی شه ...

خوب می تونید نفس حبس شده تون رو رها کنید البته اگه تا حالا خفه نشده باشید .   

/ 30 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهناز

نمايشگاه امسال که خبری نبود دوست خوبم

فريد

_**__**_____* __________ ___________***_*__*_____* _________ __________****_____**___****** ____ _________*****______**_*______** __ ________*****_______**________*_** ________*****_______*_______* _____ ________******_____*_______* ______ _________******____*______* _______ __________********_______* ________ __***_________**______** __________ *******__________** _______________ _*******_________* ________________ __******_________*_* ______________ ___***___*_______** _______________ ___________*_____*__* _____________ _______****_*___* _________________ _____******__*_** _________________ ____*******___** __________________ ____*****______* __________________ ____**_________* __________________ _____*_________* __________________ _____________*_* __________________ ______________** __________________

جاويد

سلام باز شنبه آمد. آغاز هفته و شعری ديگر به روز هستم و منتظر حضور گرمتان با نظراتون منو ياری کنيد. موفق باشيد.

جاويد

سلام ممنون که منو مورد لطف قرار دادی و به من سر زدی . از شما درخواست تبادل لینک دارم . برای من باعث افتخاره " ... کنار پنجره اي چون مسافران دگر به آن چه مهلت ديدار هست مي نگرم به اين طبيعت خاموش ، کائنات ، حيات - که هيچ پرده اي از راز آن گشوده نشد – به سرنوشت بشر به اين حکايت غمگين که زندگي نامند به اين هياهوي ديوانه وار بر سر هيچ ! به بي پناهي انسان در اين ستم بازار به خانواده ، به مادر ، پدر ، وطن ، فرزند به همرهان عزيزي که زودتر از ما در آن کرانه ي بي انتها پياده شدند به عشق ، ن

نسيم

سلام عجب گيری افتادی ها خوش بگذره

جاده ابريشم

بروزم با امروز یک شعر که تحت تاثیر شاعر برزیلی « وکوتو» نوشتم و چند تکه مطلب که نمی دانم شعر بگویم ُ داستانک بگویم و یا ...

علی (آدمکها)

در مکتب ما رسم فراموشی نيست/ در مسلک ما عشق هم اغوشی نيست/ مهر تو اگر به سينه ی ما افتاد/ هرگز به سرش خيال خاموشی نيست.../سلام.وقت بخير.ازينکه دير خدمت رسيدم عذر ميخوام.درگيرکارای قالب جديد وبلاگم بودم و حتی فرصتی برای اعلام اپدیت نداشتم.خوشحالم همچنان پربار و مفيد داريد ادامه ی راه طی ميکنيد....چند روزی هست اپدیت کردم و منتظر حضور شما و دوستانتون.شاد باشيدو پاينده...ياحق

س ا ر ا

سلام شرمنده دير سر می زنم واقعا سرم شلوغ شده بود دلم برلتون خيلی تنگ شده حتما آخر هفته بهت سر می زنم در پناه حق

مهدی ومجتبی

سلام نسيم خانم. سايه تون خيلی کوتاه شده.ديگه پيش ما نمیاین. وقت کردی به ديدن ماهم بيا. ميشه موفق باشي.