ما و مهمانمان در هایپر استار

جمعه شب بود و ما هم از ولایت مهمان داشتیم و دور هم نشسته بودیم حرف می زدیم که یهو برق رفت و بلافاصله بعد از اون عده ای از هم محله ای های ما سرشون رو از پنجره بیرون کردن و یه بد و بیراه هایی به یه عده گفتن . ما که نشنیدیم و نفهمیدیم که چی گفتن. خلاصه گفتیم چکار کنیم چی کار نکنیم. به هر حال تو تاریکی صدای هم رو داشتیم ولی تصویر هم رو که نداشتیم. بدون تصویر هم که فایده نداشت. خلاصه گفتیم بریم هایپر استار. این فامیل ما هم خیلی پایه خرید و این چیزهان. خلاصه رفتیم و رسیدیم اونجا. قیامتی بود که بیا و ببین. من هم گلاب به روتون دل و رودم از چند روز پیش به هم ریخته بود و به خودم گفتم خدا به خیر کنه. این فامیل ما که رفت تو فروشگاه بیرون اومدنش با خداست. خلاصه چرخیدیم و چرخیدیم حدودای ساعت یازده و ده دقیقه بلندگوی فروشگاه گفت که ساعت کار فروشگاه تمومه. ملت با دهن باز همینطور مونده بودن که فروشگاه که همیشه تا ١٢ باز بود .چی شد پس. گفتیم شاید می خوان جمعیت سر ساعت ١٢ یهو نریزن بیرون از الان شروع کردن اعلام کردن . ولی دیدیم نه خیر این خبرها نیست. فروشنده ها با یه قیافه وحشت زده تقریبآ دیگه همه رو هل می دادن بیرون. رفتیم و رسیدیم پای صندوق ها که یهو یه آقایی از انتظامات اومد و گفت آقایون همه خرید هاتون رو همینجوری بزارین برین بیرون. نمی خواد حساب کنین. ملت دیگه کف کرده بودن. آخه می دونین که ما چه ملت جو گیری هستیم. حالا تو اون وضعیت همه برا خودشون تفریح درست کرده بودن و هرکس یه نظریه ای می داد. یکی می گفت بمب گذاری شده. یکی می گفت خودشون اینجوری کردن مثل مانور . یکی می گفت حتما بیرون یه خبری شده .خلاصه کلی تو همون شلوغ پلوغی خروجی خندیدیم. تو پارکینگ هم که ترافیکی بود. همه هی بوق می زدن و می خواستن سریع از محل دور بشن. یهو یکی سرشو از یکی از ماشین ها آورد بیرون گفت : آقا برو الان می ترکیم ها. و جمع ۶ نفری که تو ماشین ما بود زدیم زیر خنده. خلاصه شبی بود واسه خودش.

 

اگه کسی می دونه اون شب تو هایپر استار چه خبر بود، بیاد خبر بده و جمعی رو از نگرانی برهانه.

/ 10 نظر / 13 بازدید
کاپیتانی بدون هواپیما

من که از دنیا بی خبرم حالا هم کنجکاو شدم ، خبردار شدی منو بی خبر نذار ، سلام بابا رو خیلی برسون

سحر

حتما يكي از وكيل وزيرا با خانمش ميخواسته بياد خريد.[متفکر][نیشخند]

سپهر خلیلی

سلام خدمت نسیم خانم : احتمالا حال خوب است ممنون که به من سر زدی.خوشحال شدم درود بر تو

حسام

نسیم خانم فامیل ما هم اون موقع اونجا بوده شایع شده کار ریگی هستش که تهدید کرده توی مراکز بزرگ تجاری تهران بمب میذاره

سکوت(یاس)

سلام! چه مزه ای میده وقتی میای به وبلاگ دومت که مثل زن دومته و قایمکیه و بهش کم سر میزنی و یدکیه،سری میزنی و میبینی یه دوست خوب کامنت گذاشته! این وبلاگی که آدرسش رو گذاشتم اصلی و قدیمیمه.ساقه رو شاید بستم..هرچند همه ی حس نوستالیکمو اینجا خالی کردم ..از این به بعد حتما بیشتر بهت سر میزنم با این که منم مثل خودت به شدت سرم شلوغه اما بهانه بی بهانه.شما هم!

روزبه

احتمالا از تو ترسیدن چون می دونستن دوسه رو ز بوده که دل و رودت ریخته بهم[نیشخند] مرسی که به من سرزدی

آشنا

سلام نسیم جان تو این مملکت دیگه از هیچ چیز تعجب نکن.

پگاه

خوب یه سر بزن ملت میگن به ما هم خبر بده راستی آدرس دقیقش را هم واسم میفرستی؟ ممنون میشم