لیبرالیسم غربی و مارکسیسم شرقی

 بله بله . اینجانب همونی هستم که همین تابستون از سرسره آبشار با سرعت صد و هشتاد کیلومتر اومدم پایین و مچ پام به دو نیم تقسیم شد . اینجانب همونی هستم که افتادم تو رودخونه و اگه بابا دستم رو نمی گرفت آب منو می برد و می کوبید به صخره ها.

توصیف لوکیشن : من و چهار  پنج تا از بچه ها که اتحاد ملی داشتیم ولی انسجام اسلامی نداشتیم  در مکانی ایستاده بودیم که یک سری میله ی آهنی بلند در مقابلمون قرار داشت و یک در که ما به طور حتم باید ازش عبور می کردیم تا به اون سوی میله ها برسیم . در بسته بود و قفل و زنجیر شده بود و ما هم فکرهامونو روی هم ریختیم و به این نتیجه رسیدیم که تا شب که نمی تونیم اینجا وایستیم تا یکی بیاد این در رو باز کنه .

توصیف فضا و عواطف : بچه ها همینطور داشتند فکر می کردند که من ناگهان مثل این کارتون ها لامپی بالای سرم روشن شد و گفتم این که فکر کردن نداره . از روی میله ها می پریم اونور . بچه ها خیلی به من محبت کردن و با سوت و دست و اینها منو تحسین کردند و بعضی هم کلاهاشون رو برای من به هوا انداختن .

توصیف عملکرد فیزیکی : یکی از بچه ها پرید اونور میله . با موفقیت تمام . من هم به عنوان سرپرست گروه مثل یک ناخدای دریا دیده که به عنوان آخرین نفر کشتی اش رو ترک می کنه قسم خوردم که تا آخرین نفر از روی میله ها نپره اونور، صحنه رو ترک نکنم .

توصیف شکل میله ها : میله ها حدودآ دو متر و سی چهل سانت طول داشتن و آقای آهن بُر هم اوج خلاقیت اش رو در فرم دادن و تیز کردن نوک میله ها به کار برده بود یعنی دقیقآ سر میله ها به این شکل ^ بود .

توصیف بی معرفتی دو تا از بچه ها : ناگهان دیدیم قفل و زنجیر در- که حدودآ پنجاه متری با ما فاصله داشت - باز شد و پیرمردی از اون خارج شد . ما سه تا مونده بودیم اینور میله و الباقی بچه ها به سلامت عبور کرده بودند . همین دو تا بی معرفتی که با من اینور میله بودن گفتن : در باز شد بیا بریم . و من در جواب گفتم کی می ره این همه راهو . من خودم کوه نوردم . الآن می رم بالا .

توصیف اوج داستان : مثل موش میله رو گرفتم و رفتم بالا . اون دوتا بی معرفت هنوز نرسیده بودن به محل استقراِر دوستانی که با شجاعت تمام قبل از من از روی میله عبور کرده بودن . چون باید مسافت زیادی رو دور می زدن . من داد زدم و گفتم : من زودتر از شما می رسم م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م

توصیف قلـّه داستان : ناگهان احساس کردم در حالت بی وزنی کامل ، بین زمین و هوا معلق و شناورم . یه آن به خودم اومدم دیدم گیر کردم به میله و همین جور در ارتفاع دو متر و نیمی دست و پا می زنم .

توصیف تراژدی : چه جوری براتون توضیح بدم ؟ هنگام پرش به سمت پایین پشت مانتوم گیر کرده بود به شاهکار آقای آهن بر که مثل سر نیزه بود و هر چی جاذبه زمین بر من بیشتر تآثیر می ذاشت ابعاد پارگی مانتوم توسط میله بیشتر می شد . در اون حالت صدای خنده شیطانی دشمنان دوست نما رو می شنیدم .

توصیف تراژدی به توان دو : اون دو تا بی معرفت از پایین میله ها به من می خندیدن و می گفتن : ما زودتر از تو رسیدیم . ها ها ها ها

توصیف عمق فاجعه : به همین سادگی ها که فکر می کنید نبود . کمی تا قسمتی نقش ابر در آسمان رو بازی می کردم . اصولآ وقتی در اینجور شرایط گیر میفتم سریع سعی در ماستمالی کردن قضیه و حفظ شخصیت و کلاس خودم دارم و حتی یه جیغ کوچولو هم نمی کشم . در این اوضاع بحرانی فقط تونستم به اون مگسان گرد شیرینی که اون پایین وایستاده بودن بگم : خیلی  بی معرفتین . و از نظر من این رکیک ترین فحشی که می شه به یه انسان داد


توصیف امداد و نجات : بچه ها که خنده هاشون رو کردن کم کم پی بردن که نه بابا ! اوضاع جدی تر از این حرفهاست و خنده رو لب هاشون ماسید . من هم چون می دونستم که هرچی بیشتر تقلا کنم شکاف ایجاد شده در مانتوم که تنها نقطه اتصال من به میله بود و دستم به جایی بند نبود بیشتر خواهد شد و اون وقته که با مخ میام رو آسفالت، خیلی آروم و معقول اون بالا تاب می خوردم . در آخر هم که یکی از دوستان دوباره از میله اومد بالا و با فرآیند های پیچیده که به نظر من فقط خدا خواست که من پخش آسفالت نشم ، مانتوم رو از درون میله آزاد کرد که من در یک پرش ارتفاع پریدم پایین و دوست فداکار هم پشت سر من .

 توصیف تکمیلی : با اون مانتو چه جوری تا خونه اومدم بماند !!!

/ 29 نظر / 53 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهنام

ببخشید ... شما گفته بودین که من بهتون سر بزنم .. البته تو وبلاگ دیگرم . به نظرتون ماجرای پاره شدن مانتوی شما و گیر کردنتون رو میله چه جذابیتی میتونه برای دیگران داشته باشه ؟!

نسیم

با سلام و تشکر از اینکه سر زدین اگه خوشتون هم نیومد باید ببخشید چون بچه ها سر این قضیه خیلی خندیدن فکر کردم شاید اگه بنویسم شما هم خوشتون بیاد [قهر][قهر][قهر] امیدوارم پست های بعدی رو بپسندین[خداحافظ]

هومن

سلام. قلم خیلی روان و زیبایی دارید. لطفا به من هم سر بزنید و اگر زحمت نیست نظر بدید.

آی تکین

سلام قشنگ می نویسی .خود ماجرا خنده دار نبود اما شرح ماجرا خیلی خنده دار بود..

آرزوهای ویکتور هوگو اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی ٬ واگر هستی٬ کسی هم به تو عشق بورزد واگر اینگونه نیست ٬تنهایی ات کوتاه باشد وپس از تنهایی ات ٬نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ٬اما اگر پیش آمد ٬ بدانی چگونه دور از ناامیدی زندگی کنی. برایت آرزو دارم دوستانی داشته باشی ٬ از جمله دوستان بد و ناپایدار٬ برخی نادوست وبرخی دوستدار٬ که حداقل یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد. همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ٬نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند ٬چون این کار ساده ای است.بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ وجبران ناپذیر می کنند و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی. امیدوارم دست نوازشگری داشته باشی٬ به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی٬وقتی آوای سحرگاهی اش را سر میدهد٬چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت به رایگان. به علاوه آرزومندم پول داشته باشی ٬زیرا درعمل به آن نیازمندی وبرای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری وبگویی: این مال من است. فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است. ودر پایان اگر مرد باشی٬ آرزومندم زن خوبی داشته باشی٬ و

واگر زنی٬ شوهر خوبی داشته باشی. که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان٬ باز هم از عشق سخن برانید تا از نو آغاز کنید.

مهتاب

سلام رفیق[ماچ] خوبی؟ خدایی هرکی تو اون موقعیت بود ریسه میرفت ( همون که امروز تو مدرسه گفتم)[شیطان][نیشخند] چاکرتم[چشمک]

اصغر معصومی

.............. ................. توی این شهر خرابیده بزرگند همه بوی خون می وزد و سایه ی گرگند همه باید اینجا همه را باد به لعنت بکشد حافظ از مردم شیراز خجالت بکشد / سلام دوست "روز موقت" به روز و منتظر حضور ارزشمند شماست شعر ....... مقاله ...... و........ برقرار باشید

سحر

مثل همیشه توصیفت عالی بود[گل][لبخند][ماچ]