ساعت ۱۲:۳۰ شبه . یعنی دقیقآ شش و نیم ساعت دیگه با ما خداحافظ . طفلک بابایی حق داره بگه لجباز تر از تو زاده نشده . آخه می دونید چیه بابا گفت شب یه خورده زودتر بخواب صبح بتونی پاشی . من که همیشه حداکثر تا ۱۱ خواب هفت تا پادشاه رو می دیدم حالا تا ساعت سه چهار شب عمرآ خوابم ببره . ما اینیم دیگه . کافیه الآن مامان در رو باز کنه . اول از همه که با یک تپه لباس که قراره تا شش ساعت دیگه تا بشه و درون ساک چیده بشه مواجه می شه . بعدش بلا شک می گه : اصلآ لازم نکرده تو بیای مسافرت همون بشین خونه درس بخون . آخه این درس خوندن ماجرا داره . من چند روز پیش خیلی با ادب و گردن کج رفتم پیش مامان از روی سیاست یه خورده تو کارها بهش کمک کردم که حرفام رو قبول کنه بعد خیلی آروم بهش گفتم : مامان می شه یخورده زودتر برگردیم من درس بخونم . مامان هم گفت : تو که دانشگاه قبول نمی شی بی خود درس نخون . گفتم : ولی مامان با این اعتماد به نفسی که تو الآن به من دادی من حتمآ قبول می شم . و این بود تمامی ماجرا

کلی متن تایپ کرده آماده دارم ولی این مشکل فنی که پیش اومده نمی زاره پست های یکم     طولانی رو پست کنم ! نقد کدام استقلال کدام پیروزی و اقلیما و چند تا پست مثلآ طنز دیگه  هم آماده است . یه گزارش هم نوشتم از جشنواره زنان سرزمین من که متآسفانه چون         امکان آپلود عکس نیست فعلآ امکان ارسالش هم نیست پست زیری هم لطفآ از نظراتتون بهره مند کنید   

 خدایا همه مسافر ها رو از بلایای احتمالی محفوظ بدار ... آمین