خودم بودم ... آسمون آبی ... چمن های سبز ... دور از هیاهو ... دور از دود ... تنهای تنها ... خودم بودم و یه جاده دراز ... نمی تونی احساس کنی چقدر لذت داشت آروم آروم قدم زدن تو این جاده ... با چشمهای بسته . دستامو گرفتم بالا ... باد می زد تو آستینم ... سرمو گرفتم بالا ... منتظر بارون ... منتظر نسیم ... منتظر ستاره ... منتظر شب ...

زندگیمون یه جورای شبیه این جاده است. دراز و پر فراز و نشیب . گاهی اوقات سر حال. گاهی اوقات خسته از طولانی بودن جاده . گاهی اوقات ترس ...

و این همون ترسی بود که الآن به سراغم اومده بود ... نمی دونم چرا اینقدر شدید وجودش رو پشت سرم احساس می کردم . نه نه نه . آلان حوصله کسی رو ندارم . حتمآ باز شروع می کنه به حرف زدن یا باز غر می زنه یا تهدیدم می کنه یا بهم چپ چپ نگاه می کنه یا شاید هم مثل همیشه غرورم رو بشکنه ...

صدای نفس هاش  آزارم می داد ولی جرأت نداشتم برگردم . پس شروع کردم به دویدن . تند و تند و تند می دویدم ...

زندگیمون یه جورایی شبیه این جاده است . دراز و پر فراز و نشیب . گاهی اوقات سر حال . گاهی اوقات خسته از طولانی بودن جاده . گاهی اوقات ترس ...

یهو که به خودم اومدم دیدم گم شدم تو یه جنگل کاج . حالا چی کار کنم . من از تاریکی می ترسم . از سرما هم ...

یهو صداشو شنیدم که داشت بلند بلند منو صدا می کرد . نمی دونم چرا صداش یهو برام دلنشین شد ... قشنگ شد ... شاید به خاطر ترسم از تاریکی بود . دوست داشتم بپرم تو بغلش ولی بازم صبر کردم تا اون بیاد جلو ...

رسید بهم گفت ور پریده یه روز اومدیم چیتگر اردو باز هم از دست تو آسایش ندارم ... بذار برسیم مدرسه . یه راست می ری دفتر خانوم مدیر ... من هم سوار دوچرخم شدم و برگشتم پیش برو بچ.