بهار بود . ... تو هوای بهار قدم زدن خیلی می چسبه . خودم بودم و خودم . می دونستم به سمت سرنوشتم می رم . هیچ عجله ای نداشتم که برسم ولی خوب بلآخره رسیدم دیگه . یه عمارت قدیمی بود . با دیوار های کاشی کاری شده و شیشه های رنگی ... عمارت عظیمی بود . پر راه رو پر اتاق .

اضطراب سر تا پام رو گرفته بود . می ترسیدم . دستم می لرزید . ولی هر جوری بود زنگ در رو زدم . بلافاصله در به روم باز شد و روشنایی خیابون به درون عمارت دوید . وارد شدم . یه ردیف پله جلوم بود . رفتم بالا . آروم آروم آروم ... از پاگرد اول که چرخیدم تا وارد ردیف دوم پله ها بشم یهو دیدمش ...

بالای پله ها وایستاده بود و زل زده بود تو چشم های من . بی تفاوت رفتم بالا . آروم آروم آروم . صدای قلبم رو می شنیدم ...

رسیدم بهش . نگاهم می کرد من هم نگاهش می کردم . منتظر عکس العملش بودم ولی هیچ کاری نمی کرد . فقط زل زده بود تو چشم های من . زیر لب گفتم سلام و راهم رو کشیدم و رفتم سمت راهرو . ... رسیدم به اتاق . خواستم برم تو . یه آن بر گشتم دوباره نگاش کردم . دیدم اون هم هنوز داره منو نگاه میکنه چقدر قد بلند و پر جذبه بود ...

اومد جلو . آروم آروم آروم  رسید به من . بهم گفت :

فلانی یه بار دیگه دیر بیای کاری می کنم تابستون انضباط رو با تک ماده قبول بشی ها

من هم چی داشتم بگم ؟ فقط گفتم چشم خانوم ناظم دیگه تکرار نمی شه