خیلی سخته...

خیلی دردناکه...

آخه به این هم می گن شانس؟

اصلآ ماجرا از اونجا شروع شد که بابام به عنوان یکی از اعضای انجمن اولیا و مربیان انتخاب شد

خلاصه جلسه انجمن هر ۲۰ روز یکبار تو آزمایشگاه ما برگزار می شه و مشکلات دانش آموزان و معلمان مورد بحث قرار می گیره و البته هر چی به آخر سال نزدیک تر می شیم بازار ارسال  اس-ام-اس و بلوتوث بازی بین اعضای انجمن هم رواج بیشتری پیدا می کنه

حالا ادامه ماجرا

دوشنبه سر زنگ دینی :

خدایی معلم دینی مون خیلی قشنگ درس می ده رفته بودم تو عالم عرفان و خداشناسی و همین که داشتم به این سرعت به درجه عرفان مولانا نزدیک می شدم ناگهان ... تق تق تق ناظممون اومد گفت مقنه هاتون رو سر کنید اعضای انجمن دارن تشریف می آورند بازدید...

اصلآ فکر نمی کردم بابام هم بین اون ها باشه بابام رو که دیدم مثل فنر پریدم هوا خلاصه بابام مثل همیشه با بچه ها شوخی کرد و اعضای انجمن باشوخی و خنده کلاس ما رو ترک کردند

از داد و بیدادی که من راه انداخته بودم همه متوجه حالت فنری من شدند

تازه همه بچه ها زنگ تفریح می گفتند : خوش به حالت چقدر بابات مهربان و شوخ طبعه من هم گفتم : حالا کجاش رو دیدین صبر کنید برسم خونه تمام بلوتوث هایی که امروز رد و بدل شده رو به من نشون می ده...

ولی وقتی رسیدم خونه بابام گفت جلسه امروز زیاد پر بار نبود و نتیجه ای نداشت چون به علت بازدید از کلاس ها اعضای محترم انجمن وقت بلو توث بازی نداشتند...

راستی یکی از معلم های ما شنبه همین هفته مرحوم شد یه فاتحه براش بخونید

روحش شاد