سلام

نمی دونم چرا تازگی ها یاد خاطرات بی ارزشم می افتم و تازه تازه پی می برم که چقدر راحت می شه اون ها رو با اضافه کردن مقادیری خالی بندی به طنزی بدیع تبدیل کرد تا شما بخونید هم به تجربیات من بخندید هم انزژی های منفی رو از خود دور کنید

ایندفعه یک خاطره بی مزه که توسط قلم هنرمند من با مزه شده...

با تشکر از داداشم ( که برای اولین بار تو وبلاگم ازش اسم می برم ) الآن سربازیه دلم خیلی براش تنگ شده این ماجرا کمی تا قسمتی مربوط به اونه ( هی می خوام موضوع وبلاگ رو از خانوادگی به اجتماعی تبدیل کنم نمی شه )

جشن فارغ التحصیلی داداشم :

هر چقدر به ذهنم فشار میارم نمی دونم چه وقت بود ولی یادمه  مدرسه ها تعطیل بود فکر کنم امتحانات خرداد بود با مامانم راه افتادیم دانشکده تربیت مدرس ( داداشم اونجا درس نخونده ها فارغ التحصیل صنعتی شریفه ) خلاصه رفتیم تو یه سالن و برای زیاد نشدن حجم نوشته هام پرش می کنیم به قسمت آغاز مراسم...

قرآن خونده شد و همه به احترام قرآن سکوت کردیم بعد نوبت پخش سرود ملی شد منم واقعآ موقع پخش سرود ملی جو گیر می شم همین که گفت دیریرید دیریرید دیریریددیدیدید سر زد از افق... من رو می گی جو زده به احترام سرود ملی بلند شدم دیدم مامانم داره منو می کشه که بشینم منم یه آن سرم رو برگردوندم دیدم همه دارن من رو نگاه می کنن بعضی ها هم به پیروی از من بلند شدن مخصوصآ مامانم  تقریبآ وسط های سرود بود که همه ی سالن از جا بلند شدند من اینقدر ذوق کردم که حد و حساب نداره از اینکه حس وطن پرستی رو در همه حضار ایجاد کرده بودم

خلاصه سرود پر ماجرا تمام شد و یک دختر خانم کوچولو که صورتش رو رنگ کرده بود و گلبرگ های گنده اطراف سرش رو پوشانده بود اومد رو سن:

سلام مامان ها سلام بابا ها خوش آمدید به اینجا ( البته اینجا خواهران نقش خیارهایی که تو عوارضی ها می فروشند رو بازی می کردند)خدمتتون رسیدیم تقدیم کنیم براتون برنامه های شیرین سخن های دلنشین...

منم هی می زدم به دست مامانم می گفتم پذیرایی نمی کنند خوب راست می گفتم شکم گرسنه که دین و ایمان سرش نمی شه

البته گفتم که داداشم الآن سربازه تو اون اتاق بالش ها رو چیده رو هم سنگر درست کرده با کلاشینکف پلاستیکی داره بطری ها رو هدف می گیره این جشنی هم که دارم براتون تعریف می کنم جشن فارغ التحصیلی پیش دبستانیه

کجا بودیم ؟ آها پذیرایی  مامانم هم در پاسخ می گفت الآن یه عالم صبحانه خوردی...

منتظر بودم کلاس داداشم این ها بیان روی سن برنامشونو اجرا کنند بعد پاشیم بریم دیدم بعد از خانم گل به سر  گروه نمایش خیمه شب بازی اومدن روی سن وای خدا کی حوصله داره ؟

زدم بیرون  ... دیدم توسالن انتظارات ! دارند شیرینی و آبمیوه آماده می کنند گفتم : به به جای من اینجاست و خلاصه رفتم کمک...

بعد از اینکه شیرینی ها دلم رو زدند وتا ما فوق حلقوم هم آب پرتغال نوشیده بودم تصمیم گرفتم بر گردم پیش مامانم تا شاید داداشم رو هم روی سن زیارت کنم رفتم دیدم یه خانم محترمی جای من نشسته...

خیالی نبود با اون همه شرینی و آبمیوه ایستادن بهتر از نشستن بود کلاس گل زنبق کوهی که کلاس داداشم این ها بود وارد شدند من بیشتر حواسم به ظرف هایی که می آمد تو سالن بود  ( به من نگید ندید بدید و دَله شکم گرسنه که دین و ایمان سرش نمی شه ولی خدایی من اینقدر هم اغراق آمیز شکمو نیستم ها )

حتمآ تو این ایام محرم تو این ظرف ها نذری خوردید ( همون ظرف هایی که خودتون می دونید ) آره تو اون ظرف ها درست حدس زدید یه چیز هایی آوردند من هم بی جنبه بازی درآوردم به مامان گفتم : مامان اگه می دونستم ناهار می دن زنگ می زدم برو بچ هم بیان آخه شکم گرسنه اون ها هم مثل مال من دین و ایمان سرشون نمی شه ...

باذوق و شوق فراوان در ظرف رو باز کردم می پرسین چی دیدم ؟ یه کیک پم پم که هر روز تومدرسه رو سر هم پودر می کردیم و یک خیار. نفهمیدم داداشم اون بالا چی خوند حداقل رسیدیم خونه یه ذره مسخره اش کنم همون جا رو صندلی وا رفتم ...

تموم شد مدیر آمادگی شون هم یه ذره نطق کرد و رفت ... من موندم و شکم گرسنه ای که دین و ایمان سرش نمی شه...

یه تجربه بود یه تجربه که دیگه وقت گرانبهامو پای خانم گل به سر  شیرینی و آبمیوه  عروسک های خیمه شب بازی و اشعاری که داداشم و کلآ بچه های کلاس گل زنبق کوهی قراعت کردند و همچنین ناهار نا مريی نذارم

دوستان عزیز شما واسه این مطلب نظر نذارین فقط جواب این پرسش من رو بدین:

چرا آدم وقتی پیر می شه به اشعار حافظ علاقه مند می شه ؟