تنها دلیل برای برگشتنم بعد دو ماه اینه که به خودم گفتم دیوونه تو یه زمان یه دستی به قلم می بردی ! آخه آدم اینقدر بی جنبه ! یه دو ساعت می ری سر کار برمیگردی دیگه. آسمون به زمین نیومده که.

کم کم دیگه داره از اینجا حالم بهم می خوره. به خدا بلانسبت همه دیوونه ان اینجا. کلی بررسی جامعه شناسی کردم رو مردم تهران و به این نکته رسیدم جز خودشون هیشکی نمی تونه تحملشون کنه. هی به خودم می گم نسیم جون این چه وضعشه ؟؟؟ یه بار آرزو به دل موندم با آرامش تو خیابون راه برم و با آرامش هم برگردم خونه.

می گن همه اونایی که سریال لاست رو می بینن دو دسته ان . یکی اونایی که وسط راه ول می کنن و بی خیال بقیه سریال میشن. یکی هم دسته ای که اگه هر روز سه چهار قسمت اش رو نبینن روزشون شب نمیشه که البته من جزو دسته دومم. با آقای لاک خیلی ارتباط برقرار کردم. دیدین وقتی بارون می گیره چه کیفی بهش دست می ده؟ سعید هم از اون شخصیت هاییه که خیلی دوست داشتم جاش باشم. البته هنوز نمی دونم بعدآ شخصیتشون عوض می شه یا نه.

" یا قورمه سبزی می پزی یا من می دونم با تو " هم که شده نقل محافل. دیگه تو اتوبوس و خیابون و همه جا حرف از دلنوازانه. به نظر من کار خوبی کرد یلدا رو طلاق نداد. حالش گرفته شد.

خلاصه روزمون رو با سریال دیدن و تدریس زبانو البته خواب !!! شب می کنیم. اینقدر این مهر ماه اعصابم سر این بلا تکلیفی خورد بود که نگو. حالا اگه به مامان چیزی بگم می گه "حقته ! عین بچه آدم یه رشته متمرکز انتخاب می کردی از مهر می رفتی دانشگاه." برا همین جلوی مامان حرفی نمی زنم و می ریزم تو خودم.مژهاسترسخجالت

١۵ آبان امتحان طراحیمه. بعد اوایل آذر انتخاب رشته است آخر دی هم نتایج اعلام می شه که تا اون موقع فکر نکنم چیزی ازم مونده باشه. خدا از سر تقصیرات همه بگذره به جز این سازمان سنجشی ها . من نمی دونم با این همه ناله و نفرین که پشت سرشونه چه جوری تا حالا زنده ان.