میگفتم افتادم رو دور بد شانسی ها ! اگه براتون بگم این دم کنکوری چه اتفاقات خارق العاده ای برام هی میوفته , شما هم بهم می گین : آخی چقدر بد شانس .

شنبه دارم می رم مشهد . اون هم به عنوان جوانترین عضو یه اکیپ شیش هفت نفره از خانومهای فامیل با میانگین سنی حدودآ پنجاه.

دیشب هم که تا ساعت دوازده داشتم مناظره رو نگاه می کردم. می دونین بابا به من از بچگی هی نصیحت می کرد که : بچه یه وقت سیاسی نشی . به همین خاطر هم من زیاد وارد مباحث سیاسی نمی شم . فقط در همین حد بگم که مشغول بررسی کاندیداها هستم و شاید اصلآ رآی ندم. ولی خیلی دلم می خواد آخر یکی از همین مناظره ها کار به پرتاب صندلی و لنگه کفش و این چیز ها برسه. دیشب از فرط خوشحالی هی مثل فنر بالا و پایین می پریدم. آخه من هم مثل شما تا حالا دو نفر رو ندیده بودم که جلوی دوربین صدا و سیما و تو پخش زنده اینجوری افشاگری کنن و اسم پسر فلانی و زن اون یکی فلانی رو بیارن و هیچ کس هم کاری به کارشون نداشته باشه.

در هر صورت الآن من کارای واجب تری از بستن نوار سبز به مچم دارم . خیر سرم دارم درس می خونم . قیافه ام تقریبآ شده شبیه زیگورات چغازنبیل.

راستی گواهینامه ام رو هم گرفتم . یعنی هنوز نگرفتم . منتظرم آقای پستچی بیاره .

سفرنامه مشهد که حتمآ خیلی خوندنی می شه باشه برای اول های تیر ماه. تا اون موقع منم خلاص شدم.

اگه نباتی، نخودچی کشمشی، زنجبیل پرورده ای چیزی خواستین بگین ها. فقط از زعفرون شرمندم که می گن خیلی گرون شده .

بعد از دیدن سریال مسافر زمان دارم تمرین می کنم واژه های پارسی به کار ببرم . پس :

بدرود