این مطلبیه که خیلی سریع و در عرض بیست و پنج دقیقه برا مسابقه طنز آنلاین نوشتم . بدک نشده. بخونید:

"برگ آخردفترچه خاطرات بچه اول یک معلم"

دارم کم کم به آخرش می رسم. باورم نمی شد بتونم این دوازده سال رو طاقت بیارم. تا یه هفته دیگه امتحانهای ترم دو پیش دانشگاهی رو هم می دم و خلاص. می گن دانشگاه یه چیز دیگه اس. ما که هنوز ندیدیم.

مشکلات من به عنوان بچه اول دو تا معلم ، ازهمون روز اول مدرسه شروع شد . همون روزی که  صبح برای اولین بار بابا منو به زور بیدار کرد. همون روزی که مامان برای اولین بار کلید براقی که تازه دیروز از زیر دست کلید ساز بیرون اومده بود رو گذاشت تو کیفم و گفت : نسیم جان دیگه سفارش نکنم ها. اونی که گوشه اش گرده مال در بالاست و اونی که  مربعه مال در حیاط. اگه هم وقتی برگشتی نتونستی در رو وا کنی زنگ همسایه رو بزن. خداحافظ دخترم مدرسه خوش بگذره.

نه بابا! یادم اومد. اصلآ مشکلات من از بدو تولد شروع شد همون موقعی که تو حیاط خونه مامان بزرگ تاتی تاتی  می کردم و دنبال مرغ و خروسها می کردم کارمند بودن مامان اذیتم می کرد تا حالا که ماشاالله هزار ماشالله بزرگ شدم.

حالا مشکلات من از کی شروع شد مهم نیست . مهم اینه که این رشته سر دراز دارد. هر اتفاقی که تو مدرسه مامان میوفتاد به طور مستقیم رو زندگی من اثر می ذاشت. مهر ماه که وضع و اوضاع مدرسه خیلی منظم و مرتب بود ما هم رو نظم و انضباط عمل می کردیم . صبح سر وقت بیدار می شدیم ، سر وقت ناهار می خوردیم و سر وقت می خوابیدیم. آبان و آذر رو همیشه با مکافات و سختی طی می کردیم . دی که میرسید در خانه ما قیامتی برپا می شد که بیا و ببین . هر گوشه خونه رو که  نگاه می کردی کوهی از برگه با خط خرچنگ قورباغه قابل رویت بود . بهمن ماه پرچم ایران می زدم به در و دیوار و هی تو خونه راه می رفتم و بلند بلند می خوندم : به لاله در خون خفته ... جشن های بیست و دوی بهمن در مدارس به راه بود. اسفند من تو خونه هر کاری دلم می خواست می کردم. از رو مبلا پرش می کردم . انگشتم رو فشار می دادم رو دکمه قرمز کنترل تلویزیون و این زبون بسته هم هی روشن می شد هی  خاموش می شد هی روشن می شد هی خاموش می شد هی ... . آخه می گفتن اسفند ماه مدرسه ها رو هواست. فروردین و اردیبهشت هم که مثل فشنگ میگذشت و تابستون من خوشحال و سرخوش که هر روز مامانم خونه است.

البته از حق نگذریم من تمام پیشرفتهام در زمینه آشپزی و خیاطی رو مدیون آموزش و پرورش هستم. من از شش سالگی یادگرفتم چه جوری زیر گاز رو روشن می کنن . در هفت سالگی به نون و ماست گرایش پیدا کردم . در هشت سالگی با غذاهای گرم آشنا شدم و فهمیدم غذای گرم یه چیز دیگه است بنابراین طرز شکستن تخم مرغ تو تابه روغن رو یاد گرفتم ( همون نیمروی سابق ). در نه سالگی یاد گرفتم چه طوری سیب زمینی رو به مخلوط مذکور اضافه کنم و کوکو درست کنم. در ده سالگی خیلی پیشرفته شدم و برا خودم تنهایی سفره هفت رنگ می انداختم و کوکو و سالاد و نون و سس می خوردم . یازده سالم بود که پیشنهاد یکی از اقوام زندگی منو دگرگون کرد و فصل جدیدی رو پیش روی من گشود. سالاد الویه عنوان غذایی بود که من در دوازده سالگی با مهارت کامل حاضر می کردم. این جای سوختگی رو دست من می دونید برا چیه ؟ این بر اولین باری بود که در سیزده سالگی برنج آبکش کردم و نصف برنج به جای اینکه بریزه تو آبکش ریخت رو دست و پای من . چهارده ساله بودم که یکی از همون روزهایی که مامان خونه نبود تعداد معدودی مهمون رودربایستی دار اومدن خونه ما . برنج و سالاد الویه رو بنا به تجربیات پیشین حاضر کردم ولی دیدم همینجوری خشک و خالی که نمی شه. و همون روز بود که برای اولین بار مرغ پرکنده رو انداختم تو قابلمه آب جوش. درسته که آبرومون جلوی مهمونا رفت ولی در هر صورت تجربه جالبی بود . پونزده ساله که شدم خوراک هر روزم شده بود سوسیس و کالباس و همبرگر و اینجور آت و آشغالها و آشپزی تعطیل. تولد شانزده سالگی مصادف بود با غرب زدگی من . لازانیا و پاستا و بیف استراگانف و از این حرفها . در هفده سالگی دیدگاه نـؤکلاسیسمی پیدا کردم و پیشرفت و ترقی رو در بازگشت به ارزشهای کهن یونان و روم باستان دیدم در نتیجه قورمه سبزی رو از خاله جان یاد گرفتم و به گنجینه هنرهام افزودم و در نهایت در هجده سالگیم هم به علت تراکم زیاد درسها دچار انحطاط و وابستگی به غذاهای دو سه روز مونده شدم.

محسنات مامان معلم داشتن فقط در رشد مهارت آشپزی خلاصه نمی شه . خانه معلم هم مثل دانشگاه آزاد و هر دوی اینها مثل قارچ در اقصی نقاط کشور رشد می کنن . راستشو بخواین تا حالا در خانه معلم شیرازو همدان و یزد و مهاباد اقامت کردیم که انصافآ خاطرات شیرین مسافرت مهاباد رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. ایشالله پا بده دفعه بعد یادم بندازین از اون مسافرت هم براتون بنویسم.

خوب دیگه صفحه آخر این دفترچه خاطرات هم تموم شد. ولی فکر کنم تمام فشار سنگینی که من تا حالا متحمل شدم رو تونستم در همین صفحه آخر وصف کنم .

یه خبر خوب نسیم ...

بازنشستگی بابا نزدیکه